دختری که بودم
-
چهل روز قبل: به پیشنهاد مونا که میگوید دست به قلمم خوبست اینجا را افتتاح کرده ام -با قیچی هم افتتاحش کرده ام حتما"- اسمش را میگذاریم ورق پاره های وحشی شاید چون هیچیک از مشاهیر ادب را آنقدر بزرگ نمیبینم تا اسم کتابش را روی وبلاگم بذارم. فعلا"هیچ هدفی از نوشتن ندارم و بازدیدها هم برایم بی اهمیت است.میگذارم سهراب جور مرا بکشد:
-
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم. سهراب عزیز نمیدانستم مشکل شنوایی هم داری.
-
سی و پنج روز قبل: یک ظهر با تمام متعلقات یک ظهر تهرانی جلوی هایدای ولیعصر با کامران قرار داشتم. مثل بقیه کارهایم ، مثل میمونی که صبحها به آقای گاو مهربان لبخند میزند و قاعدتا" بکارت نداشته اش را به رخ گرگها میکشد و نصیحتهای جغد پیر را نمیشنود. چند کتاب جیبی روشنفکری همیشه همراهم هست که دلیلش مهم نیست. زور نزن چون نخواهی فهمید من از کدام نوع هستم ، نه طالب خواباندن حس کنجکاوی ، نه سادیسم روانی و نه مثل بقیه دخترهای پپه و دست و پا چلفتی فروغ خوانی که ادای جودی آبوت در میاورند.از اینها هم حقیقتا" لذت میبرم و آلبر کامو و جلال آل احمدها را از برم- خوشبختانه-فقط قبول کن هر زندگی روتینی گاهی هیجان میخواهد. میگوید چه هوای خوبی و من به بسته ی پلاستیکی و چرب و ارتجاعی با طعم آناناس در جیبش فکر میکنم. اولین کلامش هنوز یادم هست که نجابت کار اسبست و طبیعتا" من نمیتوانم یک اسب باشم.- البته یکبار گفتم میتوانم اسب باشم ولی از نوع وحشی اش وبه هر حال نهایتا" اتاق وسیعش در طبقه ی دوم خانه ی دردندشتشان اصطبل خوبیست.
-
پانزده روز قبل: به خودم آفرین گفتم که انصافا" " آش پز "خوبی هستم.که غذا پختن را از هر جا که شروع کنم به آش ختم میشود.مامان میگوید بیست و چهار سالتست و وقت شوهر و این چیزها را باید تا حالا یاد گرفته باشی و فردا اگر ندانی انگشتان اتهام به سمت من مادر دراز خواهد شد .من در دلم به خامی افکار بچگانه ش میخندم و نمک و روغن را خالی میکنم روی برنجهای غوطه ور در آبی که شبیه که نه خود آش شده . پیتزا اگر به قول تو ارزش غذایی ندارد حداقل مثل زمان ناصرالدین شاه ظرف شستن هم ندارد اگر این زن که مرا به دنیا آورده بفهمد.
-
ده روز قبل: هاها ، من چقدر رمانتیکم! زیر باران قدم زدم و موهایم را دست باد نسپردم، بارانی ام خیس و گلی شد و پشیمان شدن مثل سگ هم به صفات دیگرم اضافه شد! از اینکه هیچوقت احساسات زنانه نداشته ام احساس خاص بودن میکنم.
-
پنج روز قبل: استادمان کچل و متین است.از همان استادهای عوضی و حرامزاده ای که نگاهش هم بوی پیشنهادهای بی شرمانه میدهد. خودم میدانم که پدرم شریف است ولی تزهای مختلفی دارم که رکن رکینش همینست که هر پیشنهادی بار اول بی شرمانه ست و بار دوم معقولانه و بار سوم ضروری.حذف واحدهای ترمهای پیش تنها راهی را که قابل تردد میگذارد خصوصی برداشتن درسم است با یک عوضی. بار اول هنوز خشک و جز کتاب چیزی حالی اش نبود بود و البته بار دوم زودتر از آنچه فکرش را میکردم بند را به آب داد و من در دلم به لکنت زبانش میخندیدم. انتظار نداشته باش که قبول نکرده باشم. شاید فکر کرد عاشقش شده ام و نفهمید فقط به پاس کردن یک درس چهار واحدی نیاز دارم.شعری از فروغ را زمزمه میکند و من نمیگویم که حالا دیگر توی -بدترین فحشی که بلدم- هم میخواهی خوشه های گندم را زیر پستانهایت بگیری و شیر بدهی؟ حالم کم کم دارد از فروغ و کلمات اختصاصی اش به هم میخورد. با اینحال اتمام حجت میکنم فقط یکبار.
-
امروز: با کامران رفته بودیم پارک قدیمی درختان جدید- میگفت پدر جراحش در شیکاگو زن گرفته و مادرش هم برای اینکه تلافی کند با وکیلشان روی هم ریخته تا خانه را بالا بکشند، با خودم فکر کردم عجب کثافتهایی - انگار یک قرار از پیش برنامه ریزی شده باشد چون دو تا از دوست دخترهای سابقش هم آنجا بودند. فکر کنم تنها کسانی اند که از خودم هم بیشتر حالم را به هم میزنند. یکی از همان کتابهایم را دراوردم و با شرافت تام شروع به خواندن کردم و در دلم همان بدترین فحشی را که بلد بودم اینبار جمع مونث غایب می بستم. معلوم بود همه شان حداقل یکبار رابطه ی عشقیشان محکم شده - و نه که من نشدم و از اینکه حتی بر حسادت زنانه ی خودم هم نمیتوانم غالب شوم کفرم درمی آید- همه مان رانی خریدیم و من از عمد ریختم روی شلوارم و گفتم باید بروم و رفتم. در راه فکر میکردم برای پر کردن وقتم شاید بهتر باشد زندگینامه ام را بنویسم - دست به قلمم خوبست؟ - و بعد فکر کردم که بر فرض هم که جسارتش را پیدا کردم آن وقت همه ی فصلهایش را اینها سانسور خواهند کرد و پدر شریفم بعد از خواندنش دچار مشکل روحی خواهد شد و خواهد مرد. فکر مزخرفی بود مثل فکر ریختن رانی که نوچی اش پوست رانم را لزج کرده و انبساط لکه اش توجه هر خری را جلب میکرد.
-
هشت روز بعدتر: سرحال تر از همیشه با مامان رفتیم آرایشگاه و موهایم را فارافاست زدم و به نظر جذابتر شده ام شبیه عکسهای هشت سالگیم. بر عکس بقیه به رنگهای تیره علاقه خاصی دارم شاید به نوعی بیانگر روحیه م باشد. بگذریم ، در اتوبوس دانشگاه موضعگیریهای سیاسی ام را که روزنامه ی صبح بر درستیشان صحه گذاشته و من در حال رد شدن و در پی توقف چند ثانیه ایَم تیترهایش را دیده بودم چماق کرده و برسر پسر ریشوی صندلی جلویی میکوبیدم. پسر کناری ام را کم و بیش میشناختمش ، قبلا" یکبار...هر چه میگفتم مخالفت میکرد و من هم چون از آن ببوگلابی ها نیستم خوب قصدش را میفهمیدم.آینه ام را دراورده و رژی کشیدم و سعی کردم عکس العملش را در کادر نگهداشته باشم. رشته ام را پرسید ، اسمش را پرسیدم شماره ش را داد ، گرفتم و فردایش آمارش را تماما" به حراست دادم و پیروزمندانه منتظر خبر سرویس شدن دهانش در آینده ی نه چندان دور مینشینم. تا تو باشی عقاید احمقانه ات را در مقابل یک آدم سرحال برای خودت نگهداری.
-
پانزده روز بعدتر: قرار بود یکی از اعضای حزب فلانٍِ طیف دانشگاه ما برای سخنرانی بیاید.میگفتند تند رو است و بچه ها قرار اعتراض میگذارند.فقط از کلاس ما هفتاد نفر اعلام آمادگی میکنند و بقیه کلاسها هم همینطور. روزش با مونا رفتیم ببینم چه خبر است ، بیست سی نفر ساکت نشسته بودند و یک نفر سخنرانی میکرد و ده پانزده نفر از آنهایی هم که اعلام آمادگی کرده بودند بیشتر نیامده بودند و جرات اعتراض نداشتند. گفتم گور پدرشان و رفتیم سلف.
-
هفده روز بعد:هیچکس از شکست نزدیکترین دوستش کاملا" ناخشنود نمیشود. از گفته های یک آدم معروف طبعا" خارجی. به مونا ربطی ندارد ولی...چرا ربط دارد.
-
بیست روز بعد: حس میکنم عاشق یکی از پسرهای متاهل کلاسمان شده ام که از نیمرخ شبیه جان تراولتاست.بی محلی هایش مرا برای فتحش ترغیب میکند. تک فرصتی برای سنجیدن اعتماد به نفسم است.
-
بیست و هشت روز بعد:حتما" یک جای کارم را گاف داده ام. مامان پریروز میگفت خانوم فلانی برای پسرش حامد وقت برای خواستگاری میخواهد. خودش یک موجود خوش قیافه بیشتر نیست و فهمی در حد درخت کاج دارد -این را از مونا یاد گرفتم- و از مایه ی پدرش میخورد.عرق سرد میکنم. همه رفته اند شمال و من روبروی مانیتور حالت تهوع دارم و دمایم بالا پایین میرود. کاش مثل مونا سیگاری بودم تا حرصم را سر فیلترش خالی کنم ، هر چند که کمتر مسئله ای را با کاش جمله بندی میکنم ولی سرم عجیب درد میکند...چهارصد تومان از کامران برای عمل کورتاژ -سقط جنین- قرض گرفته ام -قرض که نه وظیفه ش هست چون...- و دیگر به نظرم ترحم برانگیز نیست - هر چند این من بودم که...- و تا یکساعت و نیم دیگر باید خودم را به وقت دکتر برسانم... ورق پاره های وحشی ام عجیب وحشی شده مثل همان اسب قدیمی ...
-
چهل روز بعد : کسالت بار است . نیاز به یک مسافرت طولانی...یک استراحت طولانی دارم ، خواب خرگوشی بهاره یا خواب زمستانه ی یک خرس یا شاید هم خواب مداوم یک موش کور در دالانهای تنگ و لایه لایه ی یک زندگی زیرزمینی..
-
سه ماه بعد: تعطیل شد - پ.ن : ازدواج یعنی توافق بر سر گفتن دروغی واحد ، شاید البته در مورد ما- از بچه های دانشگاهست و میشود دوستش داشت- واحد نباشد...- گذشته ی من بخشی از منست ، تجربه میکنیم نوع دیگری را شاید.
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 8:49  توسط ME