تبليغاتX
(( خودِ واقعیِ من ))
  • این جهان پر از صدای پای مردمانی است که همچنان که تو را میبوسند
  • طناب دارت را در ذهن می بافند - نقل به مضمون از فروغ-
  • .
  • طبیعتا" حالمو به هم میزنی
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385;ساعت 9:7; توسط ME;

  • یکباره پرنده از تنم پر زد رفت
  • یکباره پر از دهان شدم ~> :( باید رفت
  • یکباره جهان به ساعتش کرد نگاه
  • یکباره نیامد ، آمد و آمد رفت...
  • ... 
  • من شاید یه احمق باشم که در اوج افسردگی یه Full album از Gipsy king از این پسره میم (کاش اسمت اینقدر تابلو نبود که بشه گفت.از اسمش تو کل ایران پنج تا دونه هم نیست!!) گرفتم و همه ش رو ابرام! دیروز نزدیک بود وقتی دارم میام پایین پام بره رو دماغ بابام! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی ، از رو ابرا ها...! بهتون اصلا" توصیه ش نمیکنم واسه روحیه تون خوب نیست! 
  • .
  • قهرمانی بارسلونا رو به تمام شیعیان جهان علی الخصوص بارسایی ها تبریک میگم!
  • .
  • این تیکه رو داشته باش وسط یه درگیری لفظی که حتی برای خود ما هم که پسر بودیم غیر منتظره بود:
  • " دوست پسرت نبود، مشتریت بود!!" منبعش هم به خاطر حفظ آبرو بماند!
  • .
  • یه بحث سیاسی خیلی نرم در حد یقه گیری (!) هم داشتیم با استادمون که در اسرع وقت تعریف میکنم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385;ساعت 19:26; توسط ME; |

  • *زير بارانى كه بند آمد
  • مهدى يزدانى خرم
  • 181575.jpg
  • ... برمى گردم. تنم را كج مى كنم و با قدم هايى كه بر آسفالت لگد خورده پياده رو روبه روى در اصلى دانشگاه تهران كشيده مى شوند جلو مى روم. اسفند ۱۳۸۱. هوا چرك و ابرى و آدم هاى پياده رو دست راستى بدجور عجله دارند. كيف ام بردوشم. جين كهنه قلابى با پيراهن بدرنگ آبى بر تنم و گلويم پر است از دود سيگارهايى كه مى كشم و مى كشم و با حساب و كتاب پزشك هاى مهربان و خوش رنگ برنامه هاى صبح تلويزيون سراسرى ايران، مدام به سلامتى ام گند مى زنم. من چاقم و مى دانم خدا آدم هاى چاق را بيشتر دوست دارد. براى همين دود را پايين مى دهم و مطمئن ام كه ژن هاى سرطان ريه هنوز براى من برنامه خاصى ندارند.... يك پيكان سفيد _ از همان هايى كه كاركنان سخت  كوش شركت معظم ايران خودرو براى آدم هاى  چاق كه قرار است، رستگار شوند، مى سازند و با اقساط ماهيانه به فروش مى رود تا راننده مرد چهل ساله اى صندلى اش را زياد عقب دهد و فشار پشت چرمى بر زانوان تو فشار بياورد و زق زق استخوان هايت با حركت هاى مداوم يك اسكلت آويخته از آيينه همراه شود و به يادآورى آناتومى بدن ات، تن ات، با چند روز خاك گور مى تركد و دود مى شود و به هوا مى رود... _ بوق مى زند و چراغ قرمز پياده رو دست چپى را رد مى كند. چراغ قرمز يكى از چهارراه هايى كه تو و تن ات را از رفتن منصرف مى كند و وادار مى شدى قدم هايت را بر لزجى سپيد خط كشى عابر پياده بگذارى. كفش ها با مارك Nike، سپيدى را مزه مزه مى كنند و مرد نيمه راست چراغ قرمز عابران پياده داغ و پرخون، به تو خيره شده است. سيگارى مى گيرانم و دودش را مى فرستم طرف آسمان؛ آسمانى كه قرار است براى بافت هاى سرطانى دخترى كه در طبقه دوم _ گروه فلسفه دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران _ سرش را در دست گرفته و تلاش مى كند تا تمام صداهاى ناشى از لغزش كفش ها بر كف عرق زده راهرو طبقه دوم را گوش نكند. دود بالاتر مى رود و مى خورد زير دماغ دخترى كه هنوز از ائتلاف مادرزادى سلول هاى سرطان باشكوه  خون خبرى ندارد و قرار است، يكى دو ساعت ديگر در كنار مجسمه فردوسى برنزى با دوستى ملاقات كند كه دكترى را مى شناسد كه با كارت دانشجويى دانشگاه تهران عمل بينى را با اقساط ماهيانه انجام مى دهد. دكترى كه آزمايش خون را مى خواند، و با لبه كارت پرس شده دانشجويى، باقى مانده يك ماده تيره ناشناخته را از زير ناخن سبابه دست چپ بيرون مى كشد و مى گويد... اسفند سال ۱۳۸۱ است و چراغ سبز مى شود. دختر بلند مى شود و داد مى زند و مى گويد كه شورش را درآورده ايم و اين كه دانشگاه را به گند كشيده ايم و آب از چشمان و بينى اش سرازير مى شود. «عصبى بودن» اين كه تو قرار است، يكى دو ساعت ديگر كنار فردوسى بايستى و بعد بروى تا خون ات را آزمايش كنند و بعد دكتر بگويد، بايد آزمايش هاى دقيق ترى انجام شود و بعد پدرت و مادرت و بيمارستان و شب و گورى كوچك كه سنگى از جنس اعلا با شعرى از مقدمه رستم و سهراب كه با خط نستعليق بر پوست سنگ كشيده شده است: «اگر مرگ داد است بيداد چيست، از اين داد بانگ و فرياد چيست». باران كه مى آيد گودى كلمه ها پر مى شود از آب و در دور دست بهشت زهرا برانكاردى سرخ در يكى از گورهاى خالى افتاده و من در حال بازى با پوست نارنگى اى هستم كه ميان گل و مرگ گير كرده و سعى مى كنم به صداهايى كه از بابت دفن دوستى كه با يك پيكان سفيد _ كه سگى هم بر آيينه اش دار زده شده بود و سگ آخرين نگاه احتمالاً ابلهانه دوستى را كه سال ها بين جبر تاريخى ماركس و ادبيات پسامدرن دهه هفتاد آمريكاى شمالى در رفت و آمد بود درك كرده است _ تصادف كرده، مرده و حالا به خاك مى رود را گوش نكنم... قدم هايم راه مى افتند و تنم مماس با شيشه هاى چرك يا تميز كتابفروشى هاى پياده رو دست چپى حركت مى كند. سرم را برمى گردانم و نگاهى به كتاب هايى مى اندازم كه از ميان شكاف هاى بين پوسترهاى جعلى و غرورآور چشمك مى زنند. نگاهم از بين چه گوارا و عليرضا افتخارى رد مى شود و مى خورد به جلد زرد يك كتاب خاك گرفته كه با افتخار اعلام مى كند: «چاپ دوازدهم» - رازهاى گردش خون از مجموعه بدن خود را بهتر بشناسيم _ به خونم فكر مى كنم و اين كه يك قرمز ملال آور، چرب و سر حال هى دورم مى زند و دور مى زند و سرم گيج مى  رود. هميشه وقتى به خونم فكر مى كنم افسرده مى شوم، از اين كه يك قرمز اجبارى محاصره ام كرده و بدتر از همه اين كه ترش است. سمبوسه هاى انقلاب كه سس قرمز را مى پاشى روى تن شان و دنبال يك ۲۰۰ تومانى رو به زوال مى گردى، بلكه زياد هم ضرر نكرده باشى. دستم را در جيب سمت چپ شلوار جين كهنه با مارك «angle» قلابى فرو مى برم. ضخامت كاغذهاى رسمى و قابل انتقال را حس مى كنم و داخل كتابفروشى مى شوم. فروشنده همان طور كه برتون اولين بيانيه سوررئاليسم را براى دوستان اش مى خواند، قسمتى از يك كتاب شعر جديد را فرياد مى زند. من روشنفكرم، حالم به هم مى خورد! و سعى مى كنم تا زل بزنم به جلد كتاب هاى ادبيات كلاسيك و حواسم نرود طرف پسر و دخترى كه با صدايى كه قرار نيست كسى بشنود با هم جر و بحث مى كنند. دختر قسم مى خورد كه اين دفعه آخرين بارى خواهد بود كه پسر را به يك رستوران دورافتاده _ فكر كنم حوالى تجريش، همان رستورانى كه ميزهاى نارنجى اعصاب خردكنى دارد و گارسون هايش آنقدر صداى راديو پيام را بلند مى كنند كه تو چيپس و پنير را كه بدجور به ظرف آلومينيومى چسبيده است، با انواع سرودها، مارش ها و از همه بدتر اجراهاى سنتى درجه هفتصد در حلق ات فرو مى برى. آن وقت و در حالى كه تلاش مى كنى خونسردى  ات را حفظ كنى، قهوه مى خواهى و تركيب چيپس و پنير با مخلوط آلومينيوم براق، با قهوه اى كه قهوه نيست، فنجانى آب جوش و يك بسته كافى ميكس سه در يك است، عقب چيز گندى است _ مى برد و پسر مى گويد حوصله دوستان از دماغ فيل افتاده و رنگ شده او را ندارد... پسر دختر را رها مى كند و با شتاب دور مى شود. نزديك مى آيد و محكم مى خورد به شانه تن من. پيراهن آبى بدرنگم كج مى شود و صدايى مى گويد: «ببخشيد»... بخشيدن، چيزى مثل كلماتى كه قرار است به آسمان روند و بعد حال آدم را خوب كنند... فروشنده به قسمت هاى حساس عاشقانه رسيده و مدام به مخاطب خود، كه گويا پشت قفسه هاى آن سوى مغازه در حال جان كندن است، مى گويد: «چقدر عين من فكر مى كند.» تصميم مى گيرم به سمت قفسه رمان هاى خارجى بروم، دختر گريان را كنار بزنم و «پارساترين بانوى شهر» را با ترجمه كاوه ميرعباسى بخرم...
  • 181650.jpg

  • قدم هايم بر لبه هاى فرسوده سنگ فرش هاى پياده رو دست چپى گير مى  كند و پاچه   هاى شلوارم غافلگير آب مانده اى مى شوند كه گير افتاده بين ترك ها. «پارساترين بانوى شهر» در ميان كاغذهاى درهم ريخته جزوه منوچهرى گير افتاده است. منوچهرى را مى بينم با هواى كثيف و انواع كيف هايى كه از او آويزان است. خيابان است كه شاعر شده و آنقدر خوش گذرانده كه مرده. استاد منوچهرى را داد مى زند و من در گوشه اى از يكى از نيمكت هاى دراز لم داده ام و به زمانى فكر مى كنم كه بايد تمام شود تا بروم از عشقى قديمى در يكى از كافه هاى بدقواره خيابان انقلاب طلب مغفرت و بخشايش كنم، كه انسان جايزالخطاست و قول دهم ديگر سيگار نكشم تا در پناه الطاف اين جهان فانى، با لباس سپيد به خانه ام بيايد و با كفن سپيد برود سينه قبرستان... منوچهرى تمام مى شود و استاد مى گويد تا قسمتى را كه شاعر به عنوان راوى وارد شب بيابان شده مرور كنيم. مثل خون، قرمزى كه مرورم، مرورات مى كند و تو اصلاً از حركت هاى ناجوانمردانه سرطان خون خبر ندارى- ضربان قلبم تند مى شود. مى دوم، در كلاس، شكم استاد، تاريخ زبان فارسى، تصادف، پله ها و كافه و تصوير باشكوهى از دو ميليون كمپوت سرخ رنگ آناناس كه از ميان آنها سبيل هاى جنبان پسرك كافه چى توى چشم مى زند، عشق قديمى عينك زده و با زيرسيگارى بلورين مقابلش بازى مى كند. كيف سرخ رنگ را ول كرده روى قهوه اى ميز و كنارش يك جلد از كابوس سيامك گلشيرى ديده مى شود. كتاب را به زور گرفت و قطعاً اسم خودش را هم در صفحه اول آن نوشته است: صندلى را با تنم تنظيم مى كنم. حرف مى زنم و كمپوت هاى آناناس هوس انگيز رنگ شان را در ذهن خسته ام، جا مى گذارند. قهوه مى خورم و موهاى بلند عرق كرده ام كه روزهاى آخراسفند سال ۱۳۸۱ باشكوه ترشان كرده چشم راستم را آزار مى دهند. با دست موها را عقب مى زنم و نگاهم مى رود و مى افتد بر ميزى دور كه مردى با هراس مشغول فشار آوردن بر جوش ميان پيشانى اش است. مرد كت و شلوار سرمه  اى خوش دوختى پوشيده و بر دستش يك خال درشت قهوه اى جا خوش كرده است. عشق قديمى  با گربه اى كه به دسته كليد خانه پدرى اش چسبيده ور مى رود و ناگهان رد مشكوكى از سفيدى را بر ناخن  هاى دست چپم مى بينم. سپيدى بى رمق لكه اى بر ناخن ها انداخته و ناخن هايم با اين شمايل آبستره به من زل زده اند. رد سفيد را مى گيرم و مى روم تا گربه و بعد گربه را تا كابوس و كابوس را تا پايه ليوان بلند بلورى كه باقى مانده يك شربت نارنجى در آن جا خوش كرده است...
    نارنجى ها شره كرده اند بر ديوار شيشه اى و يكى نى با گلوى فنرى از وجودشان رد شده است. نى بى تكليف مانده و عشق قديمى كه مدام حرف مى زند، تكه اى از رد قهوه اى شكلات را بر دستمالى كه كنار ليوان افتاده باقى گذاشته است. آب پرتقال، پرتقالى كه گرد است و آنقدر ويتامين دارد كه مى تواند در يك چشم بر هم زدن تو را در برابر هجوم بافت هاى سرطانى حفظ كند. پرتقال هاى عزيز با شكلاتى قهوه اى رنگ قاطى شده اند كه نه... عشق قديمى را ول مى كنم تا پشت ميزى در كافه اى در خيابانى در شهرى، در كشورى. در قاره اى، در جهانى و در فضايى باقى بماند كه مى گردد و آدم ها را با روياهاى مهربان شان تنها مى گذارد...
    كيوسك روزنامه فروشى و بايد سيگار بخرم. مى خرم با اسكناس هايى كه پدر از جيب اونيفورم نظامى اش بيرون مى آورد و انگشتانش چاق است. درشت و سوخته، پالايشگاه را كه زدند، او بوده و توپ هايى كه از فرط آتش داغ داغ. تماس داغى با بافت پوستى كه نرم است و عرق كرده. مى سوزد و پدر درجه تشويقى مى گيرد تا با حقوق و مزاياى جديد به خانه بيايد و با چشمان كوچك به گردش پره هاى كولر آبى و لرزش هاى بينى مادرم خيره شود كه بوى پياز داغ به عطسه اش انداخته است. بر پوست دست مى كشد و اسكناس هاى نو را روى ميز مى گذارد تا بردارم و... اونيفورم سرمه اى نظامى با سه خورشيد بر هر شانه روى جالباسى آينه دار ديوارى آويزان است...
    روزنامه ها لك دارند، هوا مرطوب است و مردم تركيبى از رطوبت و سوختگى بافت هاى اكسيژن را به ريه ها مى فرستند. قدم هايم راه مى افتند و مى پيچند به سمت در بزرگ آويزان سيمانى. رد مى شوم و كارت دانشجويى با عكس سرم را در دستان نگهبان پير در اصلى مى گذارم.
    نرده هاى سبزرنگ اسفند سال ۱۳۸۱ دانشگاه تهران و آدم هايى كه رد مى شوند. شكاف بين نرده ها و تصوير خيابانى كه من ردش كرده ام. مى پيچم سمت راست. آسفالت زيرپايم پر است از ته سيگار هايى كه بارانى كه من نديدمش خيس شان كرده است. موهايم را صاف مى كنم، عرق كرده اند باز هم. دانشكده  هنرهاى زيبا و بادى كه مى وزد. دختران و پسران بوم هاى سپيد را در دست گرفته اند و نگران باران هستند مبادا بيايد و نقاشى هاى نكشيده شان را خيس كند. تابلوى دانشكده ترك برداشته. از تابلوهاى ترك خورده خوشم مى آيد، يك رد باريك از هوا از ميان تن شان رد مى شود و آدم گاهى مى تواند از ميان اين بريدگى شاهد التماس هاى پسركى دانشجو باشد كه براى گير آوردن يك سيگار اين ور و آن ور مى رود. از پشت بريدگى بيرون مى آيم و پسر عصبانى مى گويد: سيگار داريد؟ و من مى گويم: «نه». هنرهاى زيبا رد مى شود و نفسم به شماره مى افتد. منوچهرى داخل كيف هنوز در شب بيابان گير كرده و از انبوه كيف هايى كه بايد براى شب عيد بفروشد خسته است... صحن روبه روى دانشكده خلوت است و قدم هايم مى روند و تنم را بر نرده كم عرض مقابل فردوسى رها مى كنند. «مى نشينم» موها را كه عقب مى دهم و كمرم را خم مى كنم، صورت فردوسى مى افتد روى چشمانم. نوك دستارش تا ته آسمان رفته و رد سفيدى از يك شكاف نور را پر كرده است. بازهم عقب تر مى روم كمرم صدا مى كند و برمى گردم و به استانداردهاى نشستن بر نرده زنگ زده اى فكر مى كنم كه حتماً شلوار كهنه  ام را به گند كشيده است... كسى به سمتم مى آيد. دختر گروه فلسفه دانشكده ادبيات و علوم انسانى نزديك تر مى شود و به من كه هوس يك خواب آنارشيستى بر يكى از سكوهاى سنگى دانشكده نيمه تعطيل را دارم، مى گويد...
    برانكارد قرمزى در تنم ليز مى خورد و هيچ كس باور نخواهد كرد كه اگر يك آدم چاق از پشت سر بر پايه مجسمه فردوسى سقوط كند، مى ميرد...
    * نام داستان برگرفته از غزلى است از دوستم محمدمنصور هاشمى با رديف «زير بارانى كه بند آمد»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385;ساعت 10:7; توسط ME; |

  • عجب بادی اومد امروز ، اون یکی خانوم جون اگه زنده بود حتما" زنگ میزد میگفت نماز آیات بخونید.بیچاره درختا چی کشیدند.
  • .
  • نمایشگاه پرباری بود.تابستونمونو ساخت. اول ابنکه بالاخره ناطوردشت سالینجرو گرفتم .دفعه پیش از یکی قرض گرفتم تا نصفشو خوندم نمیدونم چی شد که نشد بقیه شو بخونم. بارون درخت نشین ایتالو کالوینو ، سمفونی مردگان عباس معروفی ، کتاب آخر کوئیلو ، بیگانه ی آلبر کامو...و این آخریش سه تا داستانه از مهدی یزدانی خرم.مهدی یزدانی خرم ، بیست و هفت هشت ساله ، چاق با عینکی با فریم کوچیک و ریش و موی خرمایی.چیزی که برام جالب بود صفحه ی ۱۵۲ شه که نوشته های روی یه دیواره عینا" و تا با چشم خودت نبینی باورت نمیشه که اجازه ی چاپ همچین کلماتیو داده باشند! نصف فحشو بنویس نصف چیزشو سه تا نقطه بذار!
  • .
  • تقریبا" همه ی پستایی که خودم دوست داشتم از وبلاگ قبلیه منتقل کردم تو آرشیو اون ور. خیلی از چیزایی هم که دوست نداشتم حذف کردم. به آرشیو خیلی اهمیت میدم چون هر بلاگی بالاخره یه روزی تعطیل میشه ولی لینکش این ور اون ور میمونه.
  • .
  • اینکه بابا ریش تراشو یه هفته س برده شمال و مال خودمم تیغش خرابه فقط به یه نتیجه منجر میشه:
  • " یه موجود پشمالوی جنگلی" !! 
  • .
  • خوب بابا جون چیکار داری نامه مینویسی که اونم اصلا" جوابتو نده! بیخیال شو! آفرین!
  • .
  • به ساعت این پست دقت کن!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385;ساعت 0:11; توسط ME;

  • وقتی چرندیات بعضی وبلاگای دیگه رومیخونم احساس میکنم به احساسم (!) کلی معذرت خواهی بدهکارم که بعضی وقتا مهارش میکنم.
  • گور پدر هر کی که بدش میاد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385;ساعت 8:34; توسط ME;

  •  بعضی چیزا اصلا" تو کت آدم نمیره ، مسخره س ،
  • خونه ی خواهرش رو همون مبله نشسته بودیم داشتیم می گفتیم این تیم ملی به هیچ جا نمیرسه . گفت حالا می بینیم کی قهرمان جام جهانی میشه .بعد سوییچو برداشت رفت یه چیزی بخره.
  • سه هفته س مرده. جام جهانی رو دیگه نمیتونه ببینه. الآن داره با خودش می پوسه.
  • .
  • از وقتی به همون راحتی رفت تو قبر خیلی چیزا برام بی اهمیت شده. یعنی تقریبا" موقتی روی آدما حساب میکنم حتی روی مامان وقتی ماشینو راه میندازه و میره شرکت. بقیه که دیگه جای خود دارند.
  • یه بار دیگه هم این موقتی روی کسی حساب کردنو تجربه کرده بودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385;ساعت 15:9; توسط ME;

  • یه مقدار عوض شدم
  • .
  • یه سری چیزای جالب اتفاق افتاده که الان حوصله ی تعریف کردنشو ندارم!
    .
  • در ضمن خبراییه
  • جدیش بگیر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385;ساعت 19:41; توسط ME;

  • لعنتی.
  • .
  • خنده داره.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385;ساعت 7:56; توسط ME;

  • بدو بدو برو که به اتوبوسش برسی ....بعد یادت میفته که سرویس امروز از یه جای دیگه دانشگاه راه میفته! میگی بی خیال سرویس یه دربست میگیرم به مقصد کلینیک.دست میکنی تو جیبت میبینی همه ش دویست تومن داری! سرتو میندازی پایین و برمیگردی خونه.
  • اینجوریه که یک روز کامل آدم به ...فنا میره!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385;ساعت 8:28; توسط ME;

  • ببین چطور این جیپسی کینگه دیوونه میکنه آدمو ، حالا آلبوم ۲۰۰۶ شون - تازه گرفتمش- یه آهنگ بی کلام داره به اسم Love and liberty.خوراکش اینه که وقتی هوا ابری میشه بذاری و دیگه بی رو در واسی بمیری! کلا" چند تا آهنگ اینجوری داره.
  • .
  • مامان امیرحسن دیوونه شده. حالا بهشیده مونده و یه مادر پدر دیوانه که زندگی اونم خراب شد. بقیه خواهراش که ازدواج کردند رفتند این مونده سال اخر پرستاری و...تو ویدیوی " من تورو میخوام" کامران و هومن اگه دوباره دیدی دقت کن فقط یه دختر عینکی هست که موهاشو میبره پشت گوشش.اصلا" اون خود بهشیده...ولش کن بابا اینا رو برا چی دارم واسه تو میگم
  • .
  • هر وقت احساس میکنم اینجا دیگه اخرشه ، -آخر چی بماند منظورم زندگی نیست- باز یه فرش قرمز پهن میشه مثل فیلما میره اون جلو جلوها که یالله.
  • .
  • امتحانام شروع شده. دارم با روشهای نوینی از تقلب آشنا میشم!!!
  • .
  • بالاخره هر کس معیارهایی داره.
  • .
  • نه خوشم اومد! تو هم داری کم کم جسور میشی. ادامه بده.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385;ساعت 15:48; توسط ME;

  • این دانشگاهه یه جوریه که وقتی طبقه ی دوم دانشکده ی ما وای میسی کل شهر به معنای واقعی کلمه زیر پاته.امروز هم که هوا ابری بود و صحنه های عجیبی درست شده بود تو افق.نمیدونم میتونی تصور کنی چه شکلی شده بود یا نه! استادمون تو ازمایشگاه داشت حرف میزد که رفت لب پنجره بعد یه هو انگار براش خیلی جالب باشه گفت چه جالب! اونجا داره بارون میاد.رفتیم کنار پنجره دیدم کل افق ابریه ولی قد یه مربع بزرگ که از زمین بلند شده باشه و عمودی تا رسیده باشه به اسمون تیره ی تیره س و دور و برش روشن روشن! عجیب ترین صحنه طبیعی ای بود که از اسمون تو عمرم دیدم حتی بیشتر از اون گردباده تو همدان. کاش میشد عکسشو بگیرم.
  • .
  • حالا ما شش نفر معمولا" همه جا با همیم ولی این دفعه اینا ساعت قبلی رفته بودند و من تنهایی سر پایینیه رو راه افتادم بیام پایین که بارونا رسید اینجا.گفتم به به چه شود! من دلگرفته و این همه بارون! که کاربیخ پیدا کرد. بارونه شدید شد و محوطه هم خلوت خلوت.یه دختره داشت میومد چتر داشت دلش سوخت گفت بیا این زیر دیدم بیچاره معذب میشه گفتم نه مرسی راحتم!! حالا باد که میاد هیچ بارون هم میاد یکی اینقدر! روپوشمو دراوردم گرفتم رو سرم که مثلا" خیس نشم باد از دستم بردش اومدم بدوم دنبالش بند کیفم در رفت افتاد تو گلا! صبحی هم یه کاکائو گذاشته بودم تو جیبم آب شده بود گفتم میرم خونه میشورم ولی اون لحظه هول شدن دستمو کردم توش ببینم کلیدم سرجاشه که دستم هم کاملا" کاکائویی شد . کیفو ول کردم دوییدم دنبال روپوشه سه کیلومتر اونورتر گرفتمش گلی و کثیف .برگشتم کیفو برداشتم که دیدم آب رفته توش و کتابام خیس و خرابه . لباسم هم کاکائویی شده ! خودمم خیس خالی، اومدم پایین تر دیدم ملت چهار چشمی دارن نگاه می کنند که این یارو دیوانه س چرا این ریختی شده!!! راننده تاکسیه گفت تو دانشگاه چی کارت کردن! گفتم هیچی با بارون مشغول بودم!
  • اینم از عشق و حال بارونیمون!
  • پ.ن: گفته بودم که اینجا خیلی شخصیه! خزعبلات با مخاطبه!
  • پ.ن۲: بعد از امیر مهدی حقیقت - که ترجمه ی جدیدش : "خوبی خدا" هم تو نمایشگاه امسال به بازار میاد- ، یه کامنت هم از کاوه مظاهری که- من نوشته های تو مجله شو حتما" دو سه بار باید بخونم- داشتم که خیلی خوشحالم کرد و بهش افتخار میکنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385;ساعت 19:11; توسط ME;

  • خوب اینم از این
  • چی بگم ، خسته م.خیلی
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385;ساعت 16:16; توسط ME;

  • ممنونم از نوشین ، راحیلا ، پریا ، ملینا ، محمد ، شاهین و 
  • همه... 
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385;ساعت 8:47; توسط ME;