انتقام ار تو گرفتن کار من نیس.اعتراف میکنم که خیلی قویتر از منی ولی بااینحال...
انتقام از تو گرفتن...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384;ساعت 16:22; توسط ME;
|
با حجاب اسلامیشو دیگه ندیده بودیم.دهنتونو با این مملکتتون.
پ.ن : یه اتفاق خوب دیگه!!خیلی خوب.البته اگه این استرس لعنتی بذاره.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384;ساعت 21:28; توسط ME;
|
و یه اتفاق خوب.
که بد شد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384;ساعت 21:44; توسط ME;
|
پارسال همین موقع یادش بخیر...
اصلا" منظورتو نمیفهمم.دنیای مجازی چقدر خطرناکه...من احاطه شدم. کمک صادقانه میخوام! حیف که نیس.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384;ساعت 21:14; توسط ME;
|
ایمان اوردم که همین شکلیه...میتونم بشینم کنار و نگاه کنم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384;ساعت 14:28; توسط ME;
|
اخه عوضی...حرومزاده...
چرا میخواستی منو گول بزنی...تو که هنوز تا سه تا نقطه تو گند غرقی...کثافت...هنوز مثل سگ خالی میبندی...
خدا دستت درد نکنه...این یه موردو خوب راهنمایی دادی...عالیه که خودمو در حد خود آشغالش نیاوردم پایین....همین امثال تو ...بهش حق میدم خوب لجن.
* ولی به نظرم تو فرق میکنی یه جورایی.تورو قرآن اونی باش که باید باشی.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384;ساعت 19:2; توسط ME;
|
اهان!
پس تو قاعده شو یادم بده.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384;ساعت 16:30; توسط ME;
|
یه بار دیگه مزه مزه ش میکنم. این منم که تعیین میکنم تلخ باشه یا شیرین و این تویی که اینو نمیفهمی.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384;ساعت 12:30; توسط ME;
|
اشکاشو پاک کنم یا نه؟
اشکاشو پاک کنم یا نه؟
اشکاشو پاک کنم یا نه...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384;ساعت 9:4; توسط ME;
من احساس میکنم این فقط یه بازی مسخره س که قاعده شو بلد نیستم.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384;ساعت 19:44; توسط ME;
|
این لامذهب هم که شده بلای جون.
ــ آخه لامذهب! چرا شدی بلای جون؟
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384;ساعت 9:44; توسط ME;
|
این شعر سندی رو زیاد شنیده بودم ولی یه دفعه نظرم جلب شد که میگه : مث خورشید اون قلب یه رنگت، می میرم واسه لپای سرخابی رنگت ...صدای قهقهه خنده هات همیشه...
قسم میخورم منظورش صوفی بوده.فکر بد نکن بابا پارسال شوهر کرد ولی خوب تنها کسی که لپاش سرخابی بود همین بود به نظرم! صدای خنده هاش همیشه بلند بود تو آپارتمان.:))
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384;ساعت 12:34; توسط ME;
|
تب کردم.لرزم کردم.یک حالی داد واسه خودم زیر لحاف میلرزیدم.خوشی ما هم این شکلیه دیگه.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384;ساعت 11:33; توسط ME;
|
دیشب تو آخرین حرکت مترو رو میگم وقتی مرده بودم از خستگی.نمیدونم چی جوری بود. تو کل کوپه سه نفر بود. منها شده بودم.شایدم تقسیم به صفر.حالا چرا چهار نفر نبود؟ چون لعنت به تو...
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384;ساعت 19:41; توسط ME;
|
همه چی وارونه س.من که سر جامم.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384;ساعت 14:30; توسط ME;
خنده م میندازی به مولا. چرا اینقدر سطحی نگر شدی؟! دقیقا" منظورم نگریستن به سطحه ها! کله ت به سنگ میخوره آخر جوری که مخت بپاشه رو همون سنگه که کله ت چند ثانیه قبلش خورده بود بهش! من مرده تو زنده.
* جالبه که فردا امتحان جانورشناسی داریم و من هیچی نخوندم فقط اومدم بگم که یه دنیا حرف تو بنر اینجا نهفته س! حالا میگم بعدا".قالبش هم منو یاد اعماق دریا میندازه.بااین اعماق دریا حالاحالا ها کار دارم.روش کار شده!=))
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384;ساعت 7:49; توسط ME;
رو یه سری مسایلی که تا تابستون برام بی اهمیت بود حساس شدم.خیلی.
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384;ساعت 22:5; توسط ME;
نگفتم. کولاک بود پسر!
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384;ساعت 22:3; توسط ME;
|
یک قدم دیگه تا به خودم بگم خاک تو سررررت.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384;ساعت 10:45; توسط ME;
|
این همه منتظر همین لحظه باش اونوقت حالا...آدم هوس میکنه بزنه همه چیزو بریزه به هم واسه تنوع. یه مقدار میترسم.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384;ساعت 21:18; توسط ME;
|